تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers خلود پرنده کوچک خوشبختی

خلود پرنده کوچک خوشبختی

خاطرات خلود

از موقعی که شنیدیم بیماری جدیدی به نام انفلوانزای خوکی یا همون h1n1 اومده خیلی از بیرون رفتن میترسیم و سعی میکنیم روزهای تعطیل وجاهای شلوغ نریم اماااااااا نمیشه که همش هم تو خونه زندانی بشیم خلاصه ادم هم خرید داره هم تفریح میخوات مخصوصا بچه ۲ ساله و حتی اگه ما هم نریم بیرون بابایی که میره سرکار و مهمون میاد و خلاصه دنیای بدی شده ادم تو خونه هم بشینه ممکنه کسی که حامل بیماریه بیاد و ادمو گرفتار کنهببخشید با بیماری شروع کردم

خلاصه اینجا چون جمعه و شنبه تعطیله و اکثر مردم از پنج شنبه عصر تا شنبه عصر بیرونن و دیگه غروبهای شنبه که میشه بازار و مراکز تفریحی خلوت میشه چون شاغلین و محصلان میرن خونه که واسه اول هفته اماده بشن و ما این موقعه میریم بیرون .و مثل همیشه بعداز نماز مغرب اماده شدیم که بریم بیرون و رفتیم سیتی سنتر و تا رسیدیم به بابای گفتم شما خلود رو ببر قسمت بازیها که بازی کنه و من هم برم خریدامو انجام بدم البته خلود از روز جمعه کمی بدغذا شده بود خلاصه تا من خرید کردم بر خلاف همیشه سیتی سنتر خیلی شلوغ بود و بابایی و خلود اومدن دنبالم و رفتیم حساب کردیم و وقتی برگشتیم خونه بابای گفت کاش نمیرفتیم خیلی شلوغ بود نکنه مریض بشیم؟(تو رو خدا این هم زندگی شد همش درحال ترسیم)بالاخره خلود هم چون نهار نخورده بود و از روز قبل هم بد غذایی میکرد براش ناگت مرغ خریدم ولی اصلا نخورد با اینکه همیشه دوست داشت و من زیاد براش نمیخریدم و خلاصه تا ساعت ۱ شب نرسید که خلود تب کرد و تب بر دادم و تا صبح نه اون خوابید و نه من .همش میگفت مامان دلم درد میکنه و تبش به ۳۸ و نیم رسید.

صبح که بابایی رفت سرکار من هم همش مواظب خلود بودم و تبش رو چک میکردم که اصلا پایین نمی اومد و بعد هم گلاب به روی شما اسهال شد و تا ظهر بابایی از سرکار اومد و بردیمش دکتر و گفت ویروسه و گلوش هم عفونیه و یه دارو برای تمیز کردن شکمش داد و تب بر و انتی بیوتیک(۲۰ روز پیش  هم مصرف کرده بود)خلاصه سرتونو درد نیارم اومدیم خونه و ۲ روز این بچه فقط اب میخورد فقط اب و تبش ۳۹ بود و همش پاشویش میکردم و اسهال داشت ولی خدا رو شکر این دارو تمام عفونت و ویروسها رو پاک کرد و بعد از ۳- ۴ روز خلود بهتر شد ولی هنوز هم بهش کته و ماست میدم و مواظب هستم که  مشکلی پیش نیاد  و شنبه ها هم بیرون رفتن ممنوع شد همون تو طول هفته بریم سنگین تریم ولییییییییییییی هرچی تو هفته گذشته کاشته بودم پنبه شد.منظورم از پوشک گرفتن خلوده که با هزار وزور داشتم بهش یاد میدام و اون هم لجبازززززززز و اصلا همکاری نمیکرد که خلاصه فعلا پروزه تعطیله.

امیدوارم هیچ بچه ای مریض نشههههههههه .اممیین

خلود خانم هم کلی بزرگ شده و خانم شده و ماشاالله کامل به عربی صحبت میکنه ولی فارسی رو میفهمه وکلماتش رو بلده  اما هنوز جمله بندی رو مسلط نیست-این هم چند تا عکس از قبل از مریضی

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

+نوشته شده در Wed 18 Nov 2009ساعت3:24 PMتوسط مامان رویا | |

کیک تولد

Image and video hosting by TinyPic

خلودی خانم

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

 

 

 

تعدادي از هديه ها

 

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

انشاالله سالیان سال زنده باشی و تولدت رو جشن بکیریم-

+نوشته شده در Sun 20 Sep 2009ساعت2:9 PMتوسط مامان رویا | |

خوشکلی با نمکی دو چشم زیبا داری

           بی جهت نیست که درکنج دلم جاداری

مامانی چیزی به تولد ۲سالگیت نمونده و میخواییم با هم مراحل بزرگشدنت رو تو این مدت با عکس ببینیم.وجالبه که تو بیشتر عکسها خوابیدی

از کارهات هم بگم که ماشاالله خوب حرف میزنی البته به زبان عربی و به زبان فارسی کلمه بلدی مثل خوبی-تجایی(کجایی)-هلام(سلام)-نکن-نه بابا و ....

خیلی خیلی فضول شدی ماشاالله و مثل پسرها از دیوار راست میری بالا و یک لحظه نمیشه ازت غفلت کرد چون یا سر از دستشویی  درمیاری یا اشپزخونه یا میری بالای مبل و......

 مثل طوطی هرچیزی رو میشنوی تکرار میکنی و مهم نیست درست تلفظ کنی یا نه مهم تقلیده و خیلی باید مواظب باشیم که حرف بدی از دهنمون نپره -وهر سوالی رو حداقل ۵ بار میپرسی حداقللللللللل-و قصه دخترکی بنام (دانه)به عریی یعنی  مروارید درون صدف (که خیلی مایل بودم اسمت دانه باشه)رو خیلی دوست داری که این قصه رو من از خودم ساختم که تا به وسطاش میرسیم که دانه میره مدرسه و توی مدرسه چه اتفاقی میافته دانه تبدیل به خلود میشه و تو همش میگی من میرم  و به معلم میگم سلام و همهش میشه خلود

هنوز ۴ تا دندون دیگه مونده که تعداد دندونات کامل بشه و واسه همین خیلی بد غذایی میکنی و دیگه دارم قاط میزنم و دعا میکنم اینا هم زود دربیان که ببینم علت بد غذایی دندونان یا چیز دیگههه؟

دیگه کم کم هم باید از پوشک بگیرمت که تا حالا زیاد همکاری نکردی که امیدوارم زود همکاری کنی و انشاالله بعد از ماه مبارک جدی وارد عمل میشیم

 

انشاالله پست بعدی درمورد جشن تولد خلود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

این هم کیک تولد یک سالگیته

Image and video hosting by TinyPic

الان هم که دیگه ماشاالله یه خانم ۲ ساله هستی-خدا  سالم و سلامت نگهت داره مامانی

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

+نوشته شده در Thu 17 Sep 2009ساعت1:45 AMتوسط مامان رویا | |

خیلی از دوستان این سوال رو پرسیده بودن و با اینکه من سال پیش درمورد این موضوع توضیح دادم اما به خاطر گل روی شما دوستان دوباره مینویسم.

ما عربها به روزهای ۱۳ و ۱۴ و۱۵ ماه مبارک رمضان میگیم قرقیعان  و این به جند دلیله

۱-تولد امام حسن علیه السلام

۲-خوشحال کردن بجه ها در این ماه تا خاطره خوبی او روزه گرفتن براشون بمونه

۳-یک نوع بهانه برای دورهم جمع شدن و شاد بودن و ......................

که این جشن در کشورهای عربی خیلی مفصل برگزار میشه و در جنوب ایران هم که تعداد نچندان کمی از عربها زندگی میکنن جنین جشنی هست اما کمرنگ تر شده-و اما نحوه برگزاری..

دخترها و بسرها لباسهای محلی میبوشند که اسم لباس دخترها(ثوب=بیراهن تور مانند و بخنگ=یک نوع شال حریر که از جلو مثل مقنعه هست

و بسرها دشداشه=لباس سفید بلند و کلاه و جلیغه و هرکدوم یه کیف دستشون میکیرن و میرن در خونه ها و شعر مخصوص رو میخونن و مردم کیفاشونو پر از شیرینی میکنن و یا بهشون بول میدن.

و هر مامانی بسته هایی رو با ذوق و سلیقه خودش تزیین و پر ازشیرینی میکنه و بین مردم پخش میکنن

مثلا ما امسال جایی دعوت شدیم و بسته هایی که تو پست قبلی دیدید رو با خودمون بردیم و اونجا شعر میخوندن و هر مامانی بسته های بچه هاشو پخش میکرد و بعد هم سحری خوردیم و خیلی خوش گذشت

طاعات و عبادات هم قبول و انشاالله همیشه شاد و خندان باشید

 

+نوشته شده در Thu 10 Sep 2009ساعت2:9 AMتوسط مامان رویا | |

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

انشاالله سالیان سال زنده باشی و قرقیعان هرسالت پرشکوهترررررر

+نوشته شده در Fri 4 Sep 2009ساعت4:45 PMتوسط مامان رویا | |

گویند که لحظه ایست روییدن عشق

              ان لحظه هزار بار تقدیم  تو بادددد


مامانی ببخشید که من مثل بقیه مامانها قشنگ برات نمینویسم راستش رو بخوای با یه عشق و شوروشوقی میام که وبلاگت رو اپ کنم اما مطالب یادم میره و ویرایشم هم زیاد خوب نیست.به هرحال به کولولویی خودت ببخش دیگه همین از دستم برمیاد.


ماشاالله هزار ماشاالله روز به روز بزرگتر میشی و مثل طوطی هرچی میشنوی رو تکرار میکنی و خیلی باید حواسمون باشه که حرف غلطی از دهنمون نپره که خانم خانمها زود ظبتش کنه.خواب وخوراک که نداری همش درحال راه رفتن و دویدن و بازی و اذیت کردن من بیچاره ای و خودت رو اینقدر لوس میکنی که نمیشه دربرابر خواسته هات کوتاه اومد.گاهی اوقات اینقدر کفرمنو درمیاری که یادم میره هنوز دو سالت نشده و نمیدونم چطور باهات رفتار کنم؟دوست داری به همه چیز دست بزنی و همه چیزو کشف کنی از لوازم ارایش من بدبخت گرفته (قابل ذکره که ۴ تا رژ لب قشنگ داشتم که ۳تاشون فنا شدن و چهارمی نصفست)تا قابلمه و برق و اجاق گاز و تلویزیون و من هم که به جای ۲ تا چشم باید ۱۰ تا چشم داشته باشم که اون هم برای پاییدن تو کمه.


میدونی از روزی که راه افتادی و رسما شروع به سرکشی به تموم سوراخها کردی چه اتفاقاتی افتاده؟ دیدن گربه ها که تا دیروز برام نفرت انگیز بود برام جالب شده چون تو تا گربه میبینی میگی ماما مومو.مراقبت از پنجره برای اینکه به محض اومدن گنجشکها تورو صدا کنم برام جالب شده.موقع راه رفتن یادم میمونه که سر به هوا راه نرم و مثل تو به زمین نگاه کنم که یه وقت مورچه ها رو له نکنم.دیگه حواسم هست که کسی رو ناراحت نکنم(هرچند تو ذاتم نیست)چون تو تا کسی رو ناراحت میکنی زود میری میبوسیش.(قابل توجه اینکه روزی ۱۰ بار منو میزنی و زود میایی و جاشو میبوسی).و اینکه یاد گرفتم خوب گوش بدم چون هر جمله رو روزی ۱۰۰ بار تکرار میکنی که بعضیهاش زاییده تخیلاتته.میبینی چقدر پیشرفت کردم و همه اینها رو مدیون توام.


تا دوماه دیگه انشاالله ۲ سالت تموم میشه و اگه خدا بخوات میخواییم برات یه تولد توپ بگیریم و این نشون میده که تو کم کم داری بزرگ میشی و باید قدر این لحظه های با تو بودن و پامپرز و شیر و لالایی وحموم و ج ی ش و........ رو بدونم غنیمت بشمرم که اگه رفت دیگه برنمیگرده.


دخمل کوچولوی ما الان ۱۲ تا دندون داره و جدیدن قد و وزنش رو نمیدونم اما فکر کنم حدودهای ۱۱ کیلو باشه و راه میره و میدوه و تازگیها ازهر شی بلندی بالا میره و روزی ۱۰۰ بار تلویزیون رو روشن و خاموش میکنه و از بس دریخچال رو باز میکنه تبدیل به کمد شده و موقع غذادرست کردن همه وسایلو از کابینتها درمیاره و من اصلا نمیفهمم چی میپزم و خیلی هم به من کمک میکنه جانونی رو بعد از غذا خلود باید ببره بزاره تو اشپزخونه که تا برسه همه نونها رو ریخته ولیوانها رو هم اگه ازش نگیری شکونده و واگه به داد کفشهای بابایی نرسیم سیاهه قهوه ایی میشه و برعکس.(معنی کمک رو فهمیدید؟)

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic یا علی تا بعد

+نوشته شده در Sat 11 Jul 2009ساعت3:20 AMتوسط مامان رویا | |

میخام بخونم از نگاه تو نگو نمیشه

غمی که از نگاه تو میاد ترانه میشه

 تو شیرینیه با نمکترین ترانه هامی

 نه دیروزی نه امروری تو فردایی همیشه

صبح که بیدار میشی سرتو از تختت میاری بیرون و میگی ماما چای(یعنی شیر) بعد میایی بغلمو همدیگه رو بوس بارون میکنیم و بهت میگم صبح به خیر اماااااا تو همش میگی ماما چایی.تا اینکه میریم دست و صورتمون رو میشوریم و پمپرز و لباساتو عوض میکنم و میریم شیر میخوریم بعد روز ما اغاز میشه با بازی کردن و دیدن کارتون بارنی که علاقه زیادی بهش داری و یه پسر کوچولو توش میبینی و همش میگی ماما دایی و من بدبخت باید ۲۰ بار فیلمو عقب و جلو کنم تا دایی کرامتون رو ببینید. بعد هم لوگو بازی و خونه بازی و کتاب خوندن و خلاصه هرچی که شما دستور بدید و تو این فاصله من همش میپرسم چی دوست داری بخوری و با جواب هیچی مواجه میشم که گاهی عصبیم میکنه وقت نهااااااااا ر که با هزار کلک شما چند لقمه ای بخوری و بعد هم کمی دویدن و بازی و ایندفعه به زور میارمت تو اتاق و قصه میگم و ....... تا بخوابی که اگه بتونم کمی میخوابم اگه کارام زیاد باشه که هیچ.عصر پا میشی میگی ماما (گومی)یعنی بلند شو و میری پیش مادر بزرگ و دخترهای عمت و کمی بازی میکنی و اگه بابایی خسته نباشه میبریمت بیرون جایی که خیلی دوست داری (طفل المستقبل)که عاشق قطار بازی هستی و اگه بابا نتونه خودم میبرمت (سلطان سنتر ) که یه سوبر مارکت بزرگه و کمی میچرخیم و خرید و میاییم خونه و بعد با هم نماز میخونیم و تو تا من میرم سر سجده روی کمرم تپ تپو بازی میکنی و بعد ضمن دیدن بارنی عزیز شام میخوریم و دوباره بازی و سرگرم کردن تو گل من و ساعت ۱۲ هم که شما رو پای من میخوابی باز هم درحالیکه بارنی پخش میشه البته قابل ذکر هست که از این فیلم ۳ ساعته به ۱۰ دقیقه وسطش علاقه داری .....وقتی که با هزار قصه و حرف خوابت برد من دیگه هلاکمممممممممم و بلند میشم به کارهام میرسم و اگه بشه میام نت و سرکشی به وبلاگهای دوستان و نی نی سایت و بعد هم بیهوش شدن و خواببببببببببببببببببببببب.این هم یک روز با خلود.

۱-تو کی هستی؟ انا(یعنی من)اسمت چیه؟(اولود)

 ۲-اسم دختر عمه هات چیه؟حوا(یعنی حورا) و می می (یعنی مریم)

 ۳-اسم خاله هات چیه؟نانا(ندا)-ام نا(منا)-می می (مریم)

۴-با ماشین کی میری بیرون؟(بیب بیب بابا و عمه)

۵-چند تا بستنی میخوایی؟(اربعن)یعنی همون اربعا به عربی که میشه ۴تا

۶-من کیم؟ (ماما)اسمم چیه؟(اوویا)

 ۷-روح(برو)-تعال(بیا)-طاح(افتاد)-اگعد(بشین)

۸- همه خانمهای جوان عمه و همه خانمهای مسن ام ما هستن

 ۹-همه اقایون جوان عمو و همه اقایون مسن اب با هستن

 ۱۰-ماما انا ما ابی ابوحی(همون سبوحی یعنی حموم)-یعنی حمومو دوست ندارم

چند تا عکس توی خونه:

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

+نوشته شده در Wed 10 Jun 2009ساعت11:30 AMتوسط مامان رویا | |

 خلود من بیست ماهگیت مبارک


اين هم خلود و نمونه اي از نوشته ها و نقاشيهاش

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

+نوشته شده در Thu 21 May 2009ساعت0:13 AMتوسط مامان رویا | |

با سلام خدمت همه شما دوستان خوبم

ما برگشتیم .یه سفر ۲۸ روزه به ایران داشتیم که خیلی خوش گذشت و الان از اینکه برگشتیم خیلی ناراحتیم ولی چاره چیه؟؟؟من و خلود با پرواز روز ۵شنبه غروب رفتیم اهواز و ایندفعه بدون هیچ تاخیری رسیدیم و  خلود تو هواپیما خیلی با من همکاری کرد(البته دهنش همش در حال جنبیدن بود)وحتی جزو ۵ نفر اولی بودیم که از هواپیما پیاده شدیم و زود هم کارهای ورودمون انجام شدامااااااااااااااااااااا  ایندفعه چمدونمون نرسیده بود و بعد از یک ساعت معطلی گفتند برید ۵شنبه دیگه بیایید.حالا شما حساب کنید روز سیزده بدر ساعت ۱۰ شب تو اهواز کدوم مغازه باز بود که من برم لباس بخرم؟به هر حال بعد از یک ساعت گشتن در خیابونهای اهواز دست از پا درازتر برگشتیم خونه. یادم رفت بگم که بابای مهربونم و مامان عزیزم و خواهر و برادرم اومده بودن پیشواز ما و خلودی هم اصلا غریبی نکرد و رفت تو بغلشون .بالاخره رفتیم از لباسهای دختر خاله ۲ ساله من دو دست لباس اوردیم و شب اول رو سپری کردیم و فرداش با بابام رفتیم و کلی لیاس خریدیم(بابایی حساب کرد).بعد هم دیگه لوس کردن خلود و خریدن وسایل بازی برای خانم شروع شد.دوچرخه و خرس و لوگوی خونه سازی و توپ ودفتر و کتاب قصه و ................................

به خلود خیلی خوش گذشت و هرکاری دلش خواست کرد.من هم تو این مدت از فرصت استفاده کردم و چند تا دکتر رفتم(چون اینجا با وجود وروجک نمیتونم برم)و کمی خرید کردم و چندجا دعوت شدیم و بعد از ۳ هفته بابای خلود هم اومد دنبالمون وبعد از ۲ هفته از اومدنش با هم برگشتیم.البته من و خلود قرار نبود برگردیم اماااا به علت یک سری مسائل مجبور شدیم که البته بابایی قول داده جند ماه دیگه دوباره بفرستمون.

تو این مدت خلود خیلی کارها یاد گرفت و اجتماعی شدو صحبت کردنش خیلی بهتر شد(البته خودش وراج هست)۰صبح که بیدار میشه منو بیدار میکنه و میگه ماما چای(یعنی شیر)و بعد از اون یه ریز تا ظهر باید باهاش بازی کنم و حرف بزنم تا موقع نهار که با هزار کلک غذاشو بخوره بعد دوباره بازی تا کمی بخوابه عصر دوباره بازی و رفتن تو حیاط و یا بیرون و موقع شام و بعد بازی و کتاب خوندن و خواببببببببببببب.. اینجا دیگه من از خستگی نا ندارم و تازه باید برم دنبال کارهام (این هم از روز ما)....

این کلمات رو میگه ۰۰

داییی-چای(شیر)-نانا(خواهرم ندا)-بیب بیب(ماشین)-برد(بستنی به عربی)-

لباس و کفش و کیف و حموم و بامبرز و روسری و گرم و سرد و چراغ و میخوام و نمیخوام و بده و برو و بشین وبیا و..........(به عربی)

کلا دختر خیلی فضول و باهوشیه و روز به روز گلتر میشه.

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

+نوشته شده در Thu 7 May 2009ساعت1:44 AMتوسط مامان رویا | |

 ۱.توی بالکن بهمراه دوچرخه و اسباب بازی جدیدش

۲. درحال دیدن برنامه مورد علاقش با همراهی عروسک محبوبش(بوبی)

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

خلود منامسال هم با همه خوبیها وبدیهاش و خوشیها و ناخوشیهاش تموم شد۰خوبیها و خوشیهاش سلامتی تو و حرف حرف و کلمه کلمه حرف زدنت و کم کم راه رفتنت و به هزار زور دندون دراوردنتوغذا خوردنت و بازی کردنت وذوق کردنت تو بازی ووووو بدیها و ناخوشیهاش مریضdهای تو که هردفعه دل منو میلرزوند و  دست تنها بزرگ کردن و تربیتت که تو این غربت کمی برام سخت بود که البته به لطف خدا ما از پسش بر اومدیم و انشاالله بعد از ۱۳ فروددین وقتی واکسنت رو زدی میریم ایران و کمی از غم غربتمون رو کم میکنیم۰

امیدوارم سال جدید سالی پر از برکت و سلامتی و خوشی برای ما و همه دوستان باشه و انشاالله شاهد پیشرفتهای تو گلم باشم.

+نوشته شده در Wed 18 Mar 2009ساعت11:58 PMتوسط مامان رویا | |