تبليغاتX
خلود پرنده کوچک خوشبختی
Lilypie 1st Birthday Ticker
خاطرات خلود
خلود جون افرادی که خارج از ایران زندگی میکنن بیشتر از تقویم میلادی استفاده میکنن . اما دو تا تقویم دیگه هم وجود داره که شمسی و قمری نام دارن.تقویم کشور ما ایران هجری شمسی هست و الان داریم اخرین روزهاشو میگذرونیم و ۲ روز دیگه وارد سال جدید میشیم.عیدی سال ۸۶ ما توبودی و امسال با حضور تو دختر عزیزم سال نو رو جشن میگیریم.تو هم با اون دستای کوچولوت دعا کن که سال جدید سال خوبی برای همه خانواده.بستگان.دوستان و من و تو و بابایی باشه.
پرودگارا... تو را سپاس ميگويم!!!!

براي تمام نعماتي كه امسال به من ارزاني داشتي .... براي تمام روزهاي آفتابي و براي تمام روزهاي غمگين ابري و باراني.... براي غروبهاي آرام و شبهاي تاريك و طولاني.....

تورا شكر مي گويم براي سلامتي و بيماري ، براي غمها و شاديهائي كه امسال به من عطا كردي..... تو را شكر مي گويم براي تمام چيزهائي كه مدتي به من قرض دادي و سپس بازپس گرفتي ......

خدايا، شكرت براي تمام لبخندهاي محبت بار، دستان ياري رسان، براي همه آن عشق و محبت و چيزهائي شگفت انگيزي شكر براي تمام گلها و ستارگان، براي فرزندان يا عزيزاني كه دوستم دارند......

 خدايا، تو را شكر مي گويم براي تنهائيم، براي شغلم، براي مسائل و مشكلاتم، براي ترديدها و اشكهايم، چرا كه همه اينها مرا به تو نزديكتر كرد.......

 تو را شكر مي گويم براي تداوم حياتم، براي اينكه سرپناهي در اختيارم نهاده اي، براي غذايم و براي برآورده كردن تمام نيازم..... پروردگارا، همان را مي خواهم كه تو برايم خواسته اي...... تنها از تو مي خواهم: آنقدر به من ايمان عطا كني تا در هرآنچه بر سر راهم قرار مي دهي تو را ببينم و خواستت را. آنقدر اميد و شجاعت تا نوميد نشوم..... و آنقدر عشق و محبت ... هر روز بيش از روز قبل عشق نسبت به خودت و آنان كه در اطرافم هستند.

خدايا، مرا آن ده كه مرا آن به ، و آنچه را كه نمي دانم چگونه از تو بخواهم پروردگارا، به من قلبي فرمانبردار، گوشي شنوا، ذهني هوشيار، و دستاني ساعي عنايت فرما تا بتوانم تسليم رضايت گردم و آنچه را كه به كمال برايم خواسته اي بديده منت بپذيرم.

 خدايا، بر تمام عزيزانم بركت و بهروزي عطا كن، و صلح و دوستي و آرامش بر قلوب انسانها حاكم گردان .

برگرفته شده از قسمته خاطرات نی نی سایت

+ نوشته شده در  Mon 17 Mar 2008ساعت 11:26 PM  توسط مامان رویا | 
سلام خلود.الان که دارم برات مینویسم تو مثل فرشته ها تو تختت خوابیدی و دستگاه بخور بالا سرت روشنه و هر چند دقیقه یک بار سرفه میکنی و با هر سرفه مامان برات میمیره و زنده میشه.اینجا بیشتر اوقات گرد و غباره و تو عزیزه دل به مامانی رفتی و حساسیت داری.من خیلی دوست دارم و بهت وابسته شدم و از همون خدایی که تو رو بعد از ۵ سال بهم داد خواستم که حافظت باشه


وقتی وارد ماهه نهم بارداری شدم خیلی بد حال بودم و هر سونو گرافی که میرفتم میگفت زایمان خیلی نزدیکه .یکی میگفت تا ۲ هفته دیگه ویکی میگفت تا چند روزه دیگه و یکی میگفت اینقدر زمانه زایمان نزدیکه که نمیشه گفت.و من هم به مامانی زنگ زدم و از ایران اوردمش اینجا و همه منتظر اومدن تو بودیم.هر روز میگذشت و لی خبری نبود و تو این فاصله چند بار هم به بیمارستان رفتیم ولی میگفتن وقتش نرسیده و باید پیاده روی کنه و فکر کنم خودت شاهد بودی که من تمام ساحله دریا  و مرکزهای خرید رو با بابایی راه میرفتم و لی...

تا اینکه ماهه نهم هم تموم شد و بالاخره رفتیم بیمارستان و۲ روزه تمام اونجا بودم و یادمه که ماه مبارک رمضان بود و همه روزه بودن و ساعت ۱۲ ظهر منو بستری کردن ویک سری امپوله فشار هم بهم تزریق کردن و من هم همش دعا میخوندم که تو سالم بدنیا بیایی تا ساعت ۲ شب هیچ خبری نشد و من رفتم به بابایی زنگ زدم و خواستم بیاد منو ببره خیلی ترسیده بودم و مامانی هم که از ایران اومده بود و بیچاره تو خونه همش دعا میخوندو گریه میکرد و نزدیکای  صبح بود که دکتر اومد و گفت انشالله تا چند ساعت دیگه بچه به دنیا میاد و کم کم دردهای من هم شروع شد و هم خوشهال بودم و هم ناراحت .خوشهال از اومدن تو و ناراحت از ترسه زایمان.

دکتر اومد و یک امپول بی حسی به کمرم تزریق کرد و همه دردهام یکهو قطع شدن و گفت تا ظهر بچه به دنیا میاد تا ۳/۴ ساعت اصلا درد نداشتم و هیچی رو  حس نمیکردم اما بعد از اونیکهو تمام بی حسی از بین رفت و دکتر اومد و دوزه دارو رو زیادتر کرد ولی باز بعد از یک ساعت بی حسی از بین رفتبالاخره دکتر اومد و کلا یک امپول دیگه تزریق کرد و تا ساعت ۲ بعدظهر دوباره دردهای طاقت فرسا اومدن و  تا ساعت ۳ که کلی دکتر اومدن بالای سرم و گفتن زایمان طبیعی غیر ممکنه و هر چه زودتر باید سزارین انجام بشه وگرنه خطر مرگ مادر یا کودک وجود داره.

سریعا منو بردن به اتاق عمل و وقتی صدای گریه تو رو شنیدم فقط به پرستار گفتم سالمه؟گفت اره.گفتم مو داره؟گفت اره و دیگه چیزی نفهمیدم تا توی اتاقم اووردنت و گذاشتنتن تو بغلم.وایییییی  که چقدر خوشکل و معصوم بودی.حالا دیدی عزیزم خدا تو رو دو بار به من هدیه کرد اول که خبر بارداریمو شنیدم و بعد که تو رو سالم بهم داد.خدایا شکرتتتتتتتت

 


حالا تو گلم ۶ ماهته و ۲۸ اسفند ماه دیگه میخوام غذای کمکیتو رسما شروع کنم .داری کم کم بزرگ میشی و من هر روز شاهد این هستم و از لحظه لحظش لذت میبرم.خنده هات منو حال میاره و خستگی از تنم میره.خیلی دوست دارم

         دوست دارم سبد سبد                           باز گل عشق جوونه زد

         دوست دارم یه عالمه                             هر چی بگم بازم کمه

                                  دوست دارم یه اسمون 

                                  دوست دارم یه اسمون  

+ نوشته شده در  Sun 16 Mar 2008ساعت 0:42 AM  توسط مامان رویا | 
خلوده من پارسال عید تواز پیشه فرشته ها اومدی و  تو شکمه مامانی جا گرفتی.عید پارسال همه ما خوشهال بودیم و از خدا خواستیم تو رو سالم و سلامت مثل یک دسته گل به دست ما برسونه.

امسال خداوند تو دختر خوشکل رو به ما هدیه داده .با اینکه هنوز عید نشده من و بابایی از خدای بزرگ و مهربون عیدی گرفتیم.هیچ وقت عیدی به این گرونی نداشتم.

امسال همراه تو دعا میکنیم که خدا تورو نگه داره و از هر چیزه مکروه و زشت دور کنه.تو عزیزه دلمی

+ نوشته شده در  Wed 12 Mar 2008ساعت 0:51 AM  توسط مامان رویا | 

+ نوشته شده در  Wed 12 Mar 2008ساعت 0:0 AM  توسط مامان رویا | 
اگه بخوام یک روز خلود رو براتون تعریف کنم باید از شب قبلش بگم.خلود ساعت ۱۲ شب میخوابه ومیره تو تختش و تا میام کمی بخودم بجنبم و به کارام برسم و کمی هم بیام رو نت ببینم چه خبره و پستها رو بخونم و یک سری به نی نی سایت و مسنجر بزنم بیدار میشه. و دوباره میرم میخوابونمش و میرم دوره کارهای ناتمومم.تا بیام بخوابم ساعت ۲ میشه و وقت شیر خوردن خلود .چون خلود کم کم شیر میخوره و هنوز سیر نشده میخوابه هر ۲ ساعت و گاهی هر ۱ ساعت پا میشه.یعنی ساعت ۲و۴و۶ پا میشه و ساعت هفت هم شروع به اواز خوندن میکنه که با صداش من و بابایی بیدار میشیم و بابایی بعد از بازی با خلود میره سره کار.من هم سعی میکنم بخوابونمش چون از شدت کم خوابی نمیتونم چشامو باز کنم. و اگه موفق بشم تا ۹ میخوابه.ولی بعد از اون دیگه اتاقو با جیغاش رو سرم خراب میکنه.


وقتی بیدار شدیم کمی شیر میخوره و بعد شربت مولتی ویتامینو به زور بهش میدم و لباسها و پوشکشو عوض میکنم و میزارمش تو روروکش و میرم صبحانه میخورم و دوره کارامم وتو این فاصله همش جیغ میکشه و غرغر میکنه و اسباب بازیهاشو پرت میکنه که بیام درش بیارم.تا ظهر با هم بازی میکنیم و به کارام میرسم و موقع نماز ظهر هم روی زمین درازش میکنم و با تعجب به خم و راست شدن من نگاه میکنه و خوشش میاد.تا اینکه بهش کمی غذا میدم البته چون هنوز شش ماهش تموم نشده برنامه ای برای این کار ندارم وهمه چیز نمیتونه بخوره .کمی اب سوپ بهش میدم و اگه بابایی بیاد که با هم غذا میخوریم و اگه نیاد غذاشو نگه میداریم.حدودهای ساعت ۳ سعی میکنم واسه ۱ ساعت هم شده بخوابونمش و تو این فرصت میرم سراغه کارهای باقی مانده و شاید ۱ چرت ربع ساعته بزنم که خیلی بعیده.ساعت ۴ پا میشه شیر میخوره و ساعت ۵ کمی فرنی بهش میدم و بازی میکنیم تا بابایی بیاد.


وقتی بابایی میاد بمدت نیم ساعت با خلود بازی میکنه بعد میره یه چرتی میزنه تا موقع شام و من و خلود باز با هم سرو کله میزنیم و بعد شام میخوریم و بیشتر وقتا مادر بزرگ خلود میاد و نگهش میداره و من تو این فاصله میام نت یه سرکی میکشم و دوباره مثل(کوزت)میرم دنباله کارام.بعد هم دوباره بازی میکنیم و خلودو میزارم تو صندلیش و یا تو تختش و کمی جمع و جور میکنم تا ساعت ۱۲ که خلود میخوابه و روز از نو...روزی از نو


از جمله کارهای مورد علاقه خلود.

بازی کردن با کنترل تلویزیون و البته خوردنش

 غر زدن و اواز خوندن با صدای بلند

خوردن دستهاش

خوردن موبایل مامانی

ایستادن

کشیدن مو و گردنبند

دراز کشیدن رو فرش و جدیدا ۱ غلت کوچولو زدن

بکمک بالشت مینشونمش چون بدون بالشت به چپ و راست سقوط میکنه و

تا صدای بچه های عمه و عموشو میشنوه بال بال میزنه که ببرمش پیششون

از دندون هم خبری نیست

+ نوشته شده در  Fri 7 Mar 2008ساعت 0:38 AM  توسط مامان رویا | 

glitter-graphics.com

کاشکی میشد بهت بگه چقدر صداتو دوست دارم

چقدر مثل بچگیهام لالاییاتو دوست دارم

سادگیهاتو دوست دارم......

خستگیهاتو دوست دارم.....

 چادر نمازوزیرلب خداخداتو دوست دارم

 کاشکی رو طاقچه دلت ایینه وشمعدون میشدم

تو دشت ابرای چشات یه قطره بارون میشدم

کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم

یه اسمون نرگس ویاس توباغ دستات بشونم

 لالایی لالایی لالالا

بخواب که میخوام تو صدات ستاره هارو بشمارم

لالایی لالایی لالالا

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

دنیا اگه خوب اگه بد.....با تو واسم دیدنیه

باغ گلهای اطلسی....باتو برام چیدنیه

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

 

برگرفته شده از بخش خاطرات نی نی سایت

+ نوشته شده در  Mon 3 Mar 2008ساعت 1:16 AM  توسط مامان رویا | 
امروز میخوام از باباییت برات بگم.از خوبیهاشدستودلبازیهاشجوانمردیش...اره مامانی اینا صفات باباییه. اون صفات خوب زیادی داره اما نمیشه همه رو اینجا بگم.خدا تو رو بعد از ۵ سال به ما داد و این تاخیر هم  به خواست بابایی بود نه فکر کنی دوست نداشت تو بیایی هاااااااااا ؟ فقط  بابایی میگفت بچه مسئوایته و تا این توانایی رو تو خودم حس  نکنم در این مورد اقدامی نمیکنم.

بابایی تصمیم گرفته بود بعد از پنجمین سالگرد ازدواجمون برای اومدن تو اقدام کنیم.سالگرد ازدواجمون اسفند ماه بود ولی من دی ماه از وجود تومطلع شدم.اون روزا محرم بود و مادربزرگ و پدر بزرگت رفته بودن ایران و من و بابایی تو ساختمون تنها بودیم.من یک هفته بود که بیخوابی به سرم زده بود و بابایی هم هر روز ساعت ۴یا۵ صبح یکهو از خواب پا میشد و دیگه خوابش نمیبرد ومن هم پا میشدم صبحانه درست میکردم و میخوردیم و تلویزیون نگاه میکردیم تا ساعت ۷ که بابایی میرفت سر کار.

بابایی از من می پرسید چرا شبها نمیخوابی؟میگفتم نمیدونم حس میکنم یه اتفاقی میخواد بیافتهو وقتی من این سوال رو ازش میپرسیدم میگفت دلشوره دارم و من هم منتظر وقوع یک چیز ناشناسم.ولی من یه احساس غریب و در عین حال لذت بخش و جدید داشتم .تا اینکه یک شب نزدیکهای صبح خواب دیدم من دارم دعای امن یجیب رو میخونم و یک نفر که من صورتشو نمیدیدم  میگه امیینو۲ کیسه برنج هم کنار در اپارتمانمون بود.

وقتی از خواب پاشدم یه حس قشنگی داشتم و از بابایی خواستم منو ببره ازمایشگاه.بابایی اولش خندید و مسخره کرد و گفت خواب دیدی خیر باشه و....بالاخره رفتیم و من ازمایش دادم و بعد از نیم ساعت صدام کردن و وقتی جوابو بهم دادن گفتن مبارکههههههههمثبتهههه.تا به بابایی رسیدم داشت با موبایل صحبت میکرد بهش گفتم مثبته.گفت چییییییییییو تمام راه رو تا ماشین میخندید ومن نمیدونستم خندش عصبیه یا از خوشهالی؟

تو ماشین هم هر دو سکوت کرده بودیم تا اینکه بابایی با گرفتن موبایل به سمت من سکوتو شکست و گفت بیا به ایران زنگ بزن و بهشون خبر بده.من هم زنگ زدم و نمیدونی چقدر همه از اومدنت خوشهال شدن و تبریک گفتن.بعد بابایی به عمه و عموت زنگ زد و بهشون گفت و واسه نهار دعوتشون کرد و برنج وماهی از بیرون گرفت چون چند روزی بود که هوس هم کرده بودموقتی رسیدیم خونه اول پیشونی منو بوسیدو گفت بیا نماز شکر بخونیم.و من از اینکه بابایی خوشهال بود خوشهال بودم و از رفتارش جا خورده بودم  . و از اون روز بود که بابایی به هر چی که تو بازار نگاه میکردم گیر میداد و تا نمیخرید اروم  نمیگرفت و هر چی میگفتم بابا هوس نکردم میگفت نمیشه میترسم بچم دلش بخواد. 

حالا که اومدی که دیگه بیشتررررررر همش میگه خلود ملکه خونه ماست ونمیزاره بهت بگم بالای چشت ابرو.واگه باهات دعوا کنم دعوام میکنه.  و هر چی لازم داری برات میگیره و خیلی بهت میرسه.و همه از این رفتارایی بابایی متعجبن و میگن این همون خالد که ۵ سال بچه نمیخواست.خلاصه با اومدنت عشقو  و صفا و محبت رو به ارمغان اوردی.نمیدونم چطور بدون تو زندگی میکردیم.

راستی باباییت به ۲ تا پدربزرگات و ۲ تا مادربزرگات خیلی احترام میزاره و دوستشون داره .قدر باباییتو بدون و سعی کن وقتی بزرگ شدی صفاتت همانند صفاتش باشه.خدا واسه هم نگهتون داره

  


glitter-graphics.com
+ نوشته شده در  Fri 29 Feb 2008ساعت 2:9 AM  توسط مامان رویا | 
پنج شنبه گذشته خونه یکی از دوستامون دعوت یودیم وباز هم دودل بودم برم یا نه؟چون تو اولین مهمونی خلود خیلی بی تابی کرده بود و هم منو اذیت کرده و هم خودش اذیت شده بود.به باباش گفتم بیا از رفتن صرفنظر کنیم گفت نمیشه واسه شام دعوت کردند و از هفته پیش به ما گفتن و حتما کلی تدارک دیدن .میریم و زود برمیگردیم.توکل به خدا کردم و رفتیم .قبل از اینکه از خونه بریم به خلود شیر دادم و سیرش کردم بعد هم خوب پوشوندمش که سرما نخوره هرچند زیاد هم سرد نبود.سوار ماشین شدیم و رفتیم که سر راهمون کادو بخریم.من پیاده شدم و رفتم تو مغازده بین ۲ تا چیز مونده بودم که کدومو بخرم و هرچی به بابایی زنگ میزدم جواب نمیداد.تا اینکه دیدم خلودو اورده و اومده دنبالم .بالاخره با کمک هم هدیه رو خریدیم و رفتیم سوار ماشین بشیم که یکهو گردوغبار بلندشد و من هی غر میزدم که چرا از ماشین پیادش کردی؟ خلاصه به خونه دوستمون رسیدیم و اون شب خلود خانمی کرد و گریه نکرد وخیلی خوش گذشت ما ساعت ۹.۳۰ رفتیم و ۱۱.۳۰ برگشتیم و همه شاکی که حالا زوده اما دیگه از وقت خواب خلود گذشته بود و گناه داشت.

تا اینجا قصه به خوبی و خوشی گذشت اما ۱ روز بعد خلود شروع به سرفه کرد و کم کم سرفه ها شدیدتر شد بعد بینیش شدیدا کیپ شد و بعد هم گلو دردوگوش درد وابریزش بینی و دهان وچشم....دکترش هم رفته بود مرخصی مجبور شدیم بردیمش ۱ دکتر دیگه و کلی دارو داد و اومدیم خونه .از داروها استفاده کردیم ولی اثری نداشت تا اینکه ساعت ۵ صبح روز بعد خلود دیگه نمیتونست نفس بکشه و همش از راه دهان نفس میکشید و چون بلد نبود گریه میکرد وترسیده بود.زود با باباش بردیمش بیمارستان و تا ساعت ۷ اونجا بودیم و گفتند ویروسه وقتی برگشتیم با کمک داروها کمی تونست بخوابه ما هم تو این فاصله کمی خوابیدیم.الان ۲ روزه که مریضه خدا رو شکر کمی بهتره اما از بس دارو خورده و قطره بینی براش زدیم میترسه و همش فکر میکنه میخواهیم بش دارو بدیم.

امروز کمی از اون حس مادری رو که ۵ ماهه دنبالشم رو احساس کردم واون وقتی بود که دخترم زیر دست دکتر گریه میکرد و با نگاهش از من کمک میخواست و اون بدترین لحظه عمرم بود.عزیزترینم از من کمک میحواست.حالا که اینا رو مینویسم خلود تو بغلمه و اشکم سرازیررررررررر        شاید اگه نمیرفتیم مهمونی اینطور نمیشد.مامانی ما رو ببخش               

 

 

+ نوشته شده در  Tue 26 Feb 2008ساعت 0:26 AM  توسط مامان رویا | 

                             من ندانم که کییم؟ دانم که تویی ۲۰ غزله شعر زندگیم خوشکله خوشکلا کیه؟ خلودیه خلودیه مخمل دخملا کیه؟ خلودیه خلودیه تنبله تنبلا کیه؟ خلودیه خلودیه هم نفسه مامان کیه؟ خلودیه خلودیه Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  Fri 22 Feb 2008ساعت 11:28 PM  توسط مامان رویا | 
مامانی همش میخوات منو به زور بنشونه ولی من دوست ندارم همش میخوام لم بدم و دراز بکشم اخه من کمی تنبلم.ببینید چطورمنو به زور نشونده تو رورووک .همش عجله داره و فکر میکنه واسه نشستن و غلط زدن من دیگه دیر شده و باید زودتر از اینها هم مینشستم و هم غلط میزدم . Image and video hosting by TinyPic
glitter-graphics.com
+ نوشته شده در  Fri 22 Feb 2008ساعت 1:0 AM  توسط مامان رویا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این من هستم خلود(یعنی جاودانه) پرنده کوچک خوشبختی مامانی و بابایی.
متولد1386.6.28 برابر با 2007.9.19 ساعت 4 عصر در کویت
با خواندن مطالبی که مامانی اینجا مینویسه با من اشنا میشید
من هم از اشنایی با شما خوشبختم

پیوندهای روزانه
مزدا کوچولو
شایانی
کیان کوچولو
نی نی ارتین
مامان ایرن
کورش کبیر
بهانه های قشنگ
بردیای ناز
سانای خانم
دنیای ما
روز شمار تولد
حلما پیوند یک عشق پاک
ایلیا مرد کوچک ما
ماجراهای شهراد
سیمرغ خوش سیمای ما
عاشقانه
عشق مامان
نی نی سایت
صدای پای بارون
قصه های من و غربت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
7/22/2008 - 8/21/2008
6/21/2008 - 7/21/2008
5/21/2008 - 6/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
1/21/2008 - 2/19/2008
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

<

WebDarWeb