
|
خلود جون افرادی که خارج از ایران زندگی میکنن بیشتر از تقویم میلادی استفاده میکنن . اما دو تا تقویم دیگه هم وجود داره که شمسی و قمری نام دارن.تقویم کشور ما ایران هجری شمسی هست و الان داریم اخرین روزهاشو میگذرونیم و ۲ روز دیگه وارد سال جدید میشیم.عیدی سال ۸۶ ما تو براي تمام نعماتي كه امسال به من ارزاني داشتي .... براي تمام روزهاي آفتابي و براي تمام روزهاي غمگين ابري و باراني.... براي غروبهاي آرام و شبهاي تاريك و طولاني..... تورا شكر مي گويم براي سلامتي و بيماري ، براي غمها و شاديهائي كه امسال به من عطا كردي..... تو را شكر مي گويم براي تمام چيزهائي كه مدتي به من قرض دادي و سپس بازپس گرفتي ...... خدايا، شكرت براي تمام لبخندهاي محبت بار، دستان ياري رسان، براي همه آن عشق و محبت و چيزهائي شگفت انگيزي شكر براي تمام گلها و ستارگان، براي فرزندان يا عزيزاني كه دوستم دارند...... خدايا، تو را شكر مي گويم براي تنهائيم، براي شغلم، براي مسائل و مشكلاتم، براي ترديدها و اشكهايم، چرا كه همه اينها مرا به تو نزديكتر كرد....... تو را شكر مي گويم براي تداوم حياتم، براي اينكه سرپناهي در اختيارم نهاده اي، براي غذايم و براي برآورده كردن تمام نيازم..... پروردگارا، همان را مي خواهم كه تو برايم خواسته اي...... تنها از تو مي خواهم: آنقدر به من ايمان عطا كني تا در هرآنچه بر سر راهم قرار مي دهي تو را ببينم و خواستت را. آنقدر اميد و شجاعت تا نوميد نشوم..... و آنقدر عشق و محبت ... هر روز بيش از روز قبل عشق نسبت به خودت و آنان كه در اطرافم هستند. خدايا، مرا آن ده كه مرا آن به ، و آنچه را كه نمي دانم چگونه از تو بخواهم پروردگارا، به من قلبي فرمانبردار، گوشي شنوا، ذهني هوشيار، و دستاني ساعي عنايت فرما تا بتوانم تسليم رضايت گردم و آنچه را كه به كمال برايم خواسته اي بديده منت بپذيرم. خدايا، بر تمام عزيزانم بركت و بهروزي عطا كن، و صلح و دوستي و آرامش بر قلوب انسانها حاكم گردان . برگرفته شده از قسمته خاطرات نی نی سایت
سلام خلود.الان که دارم برات مینویسم تو مثل فرشته ها تو تختت خوابیدی و دستگاه بخور بالا سرت روشنه و هر چند دقیقه یک بار سرفه میکنی و با هر سرفه مامان برات میمیره و زنده میشه.اینجا بیشتر اوقات گرد و غباره و تو عزیزه دل به مامانی رفتی و حساسیت داری.من خیلی دوست دارم و بهت وابسته شدم و از همون خدایی که تو رو بعد از ۵ سال بهم داد خواستم که حافظت باشه تا اینکه ماهه نهم هم تموم شد و بالاخره رفتیم بیمارستان و۲ روزه تمام اونجا بودم و یادمه که ماه مبارک رمضان بود و همه روزه بودن و ساعت ۱۲ ظهر منو بستری کردن ویک سری امپوله فشار هم بهم تزریق کردن و من هم همش دعا میخوندم که تو سالم بدنیا بیایی تا ساعت ۲ شب هیچ خبری نشد و من رفتم به بابایی زنگ زدم و خواستم بیاد منو ببره خیلی ترسیده بودم و مامانی هم که از ایران اومده بود و بیچاره تو خونه همش دعا میخوندو گریه میکرد و نزدیکای صبح بود که دکتر اومد و گفت انشالله تا چند ساعت دیگه بچه به دنیا میاد و کم کم دردهای من هم شروع شد و هم خوشهال بودم و هم ناراحت .خوشهال از اومدن تو و ناراحت از ترسه زایمان. دکتر اومد و یک امپول بی حسی به کمرم تزریق کرد و همه دردهام یکهو قطع شدن و گفت تا ظهر بچه به دنیا میاد تا ۳/۴ ساعت اصلا درد نداشتم و هیچی رو حس نمیکردم اما بعد از اون سریعا منو بردن به اتاق عمل و وقتی صدای گریه تو رو شنیدم فقط به پرستار گفتم سالمه؟گفت اره.گفتم مو داره؟ دوست دارم سبد سبد باز گل عشق جوونه زد دوست دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه
خلوده من پارسال عید تواز پیشه فرشته ها اومدی و تو شکمه مامانی
جا گرفتی.عید پارسال همه ما خوشهال بودیم و از خدا خواستیم تو رو سالم و سلامت
مثل یک دسته گل به دست ما برسونه.
امسال همراه تو دعا میکنیم که خدا تورو نگه داره و از هر چیزه
مکروه و زشت دور کنه.
اگه بخوام یک روز خلود رو براتون تعریف کنم باید از شب قبلش بگم.خلود ساعت ۱۲ شب
میخوابه ومیره تو تختش و تا میام کمی بخودم بجنبم و به کارام برسم و کمی هم بیام رو
نت ببینم چه خبره و پستها رو بخونم و یک سری به نی نی سایت و مسنجر بزنم بیدار
میشه. و دوباره میرم میخوابونمش و میرم دوره کارهای ناتمومم.تا بیام بخوابم ساعت ۲
میشه و وقت شیر خوردن خلود .چون خلود کم کم شیر میخوره و هنوز سیر نشده میخوابه هر
۲ ساعت و گاهی هر ۱ ساعت پا میشه. بازی کردن با کنترل تلویزیون و البته خوردنش غر زدن و اواز خوندن با صدای بلند خوردن دستهاش خوردن موبایل مامانی ایستادن کشیدن مو و گردنبند دراز کشیدن رو فرش و جدیدا ۱ غلت کوچولو زدن بکمک بالشت مینشونمش چون بدون بالشت به چپ و راست سقوط میکنه و تا صدای بچه های عمه و عموشو میشنوه بال بال میزنه که ببرمش پیششون از دندون هم خبری نیست
کاشکی میشد بهت بگه چقدر صداتو دوست دارم چقدر مثل بچگیهام لالاییاتو دوست دارم سادگیهاتو دوست دارم...... خستگیهاتو دوست دارم..... چادر نمازوزیرلب خداخداتو دوست دارم کاشکی رو طاقچه دلت ایینه وشمعدون میشدم تو دشت ابرای چشات یه قطره بارون میشدم کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم یه اسمون نرگس ویاس توباغ دستات بشونم لالایی لالایی لالالا بخواب که میخوام تو صدات ستاره هارو بشمارم لالایی لالایی لالالا پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم دنیا اگه خوب اگه بد.....با تو واسم دیدنیه باغ گلهای اطلسی....باتو برام چیدنیه پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم برگرفته شده از بخش خاطرات نی نی سایت
بابایی تصمیم گرفته بود بعد از پنجمین سالگرد ازدواجمون برای اومدن تو اقدام کنیم.سالگرد ازدواجمون اسفند ماه بود ولی من دی ماه از وجود تو بابایی از من می پرسید چرا شبها نمیخوابی؟میگفتم نمیدونم حس میکنم یه اتفاقی میخواد بیافته وقتی از خواب پاشدم یه حس قشنگی داشتم و از بابایی خواستم منو ببره ازمایشگاه.بابایی اولش خندید و مسخره کرد و گفت خواب دیدی خیر باشه و....بالاخره رفتیم و من ازمایش دادم و بعد از نیم ساعت صدام کردن و وقتی جوابو بهم دادن گفتن مبارکهههههههه تو ماشین هم هر دو سکوت کرده بودیم تا اینکه بابایی با گرفتن موبایل به سمت من سکوتو شکست و گفت بیا به ایران زنگ بزن و بهشون خبر بده.من هم زنگ زدم و نمیدونی چقدر همه از اومدنت خوشهال شدن و تبریک گفتن.بعد بابایی به عمه و عموت زنگ زد و بهشون گفت و واسه نهار دعوتشون کرد و برنج وماهی از بیرون گرفت چون چند روزی بود که هوس هم کرده بودم حالا که اومدی که دیگه بیشتررررررر همش میگه خلود ملکه خونه ماست ونمیزاره بهت بگم بالای چشت ابرو.واگه باهات دعوا کنم دعوام میکنه. و هر چی لازم داری برات میگیره و خیلی بهت میرسه.و همه از این رفتارایی بابایی متعجبن و میگن این همون خالد که ۵ سال بچه نمیخواست.خلاصه با اومدنت عشقو و صفا و محبت رو به ارمغان اوردی.نمیدونم چطور بدون تو زندگی میکردیم. راستی باباییت به ۲ تا پدربزرگات و ۲ تا مادربزرگات خیلی احترام میزاره و دوستشون داره .قدر باباییتو بدون و سعی کن وقتی بزرگ شدی صفاتت همانند صفاتش باشه.خدا واسه هم نگهتون داره
پنج شنبه گذشته خونه یکی از دوستامون دعوت یودیم وباز هم دودل بودم برم یا نه؟چون
تو اولین مهمونی خلود خیلی بی تابی کرده بود و هم منو اذیت کرده و هم خودش
اذیت شده بود.به باباش گفتم بیا از رفتن صرفنظر کنیم گفت نمیشه واسه شام دعوت
کردند و از هفته پیش به ما گفتن و حتما کلی تدارک دیدن .میریم و زود برمیگردیم.توکل
به خدا کردم و رفتیم .قبل از اینکه از خونه بریم به خلود شیر دادم و سیرش کردم بعد
هم خوب پوشوندمش که سرما نخوره هرچند زیاد هم سرد نبود.سوار ماشین شدیم و رفتیم
که سر راهمون کادو بخریم.من پیاده شدم و رفتم تو مغازده بین ۲ تا چیز
مونده بودم که کدومو بخرم و هرچی به بابایی زنگ میزدم جواب نمیداد.تا اینکه دیدم
خلودو اورده و اومده دنبالم .بالاخره با کمک هم هدیه رو خریدیم و رفتیم سوار ماشین
بشیم که یکهو گردوغبار بلندشد و من هی غر میزدم که چرا از ماشین پیادش کردی؟ خلاصه
به خونه دوستمون رسیدیم و اون شب خلود خانمی کرد و گریه نکرد وخیلی خوش گذشت ما
ساعت ۹.۳۰ رفتیم و ۱۱.۳۰ برگشتیم و همه شاکی که حالا زوده اما دیگه از وقت خواب
خلود گذشته بود و گناه داشت. تا اینجا قصه به خوبی و خوشی گذشت امروز کمی از اون حس مادری رو که ۵ ماهه دنبالشم رو احساس کردم واون وقتی بود که
دخترم زیر دست دکتر گریه میکرد و با نگاهش از من کمک میخواست و اون بدترین لحظه
عمرم بود.عزیزترینم از من کمک میحواست.حالا که اینا رو مینویسم خلود تو بغلمه و
اشکم سرازیررررررررر
مامانی همش میخوات منو به زور بنشونه ولی من دوست ندارم همش میخوام لم بدم و دراز
بکشم اخه من کمی تنبلم.ببینید چطورمنو به زور نشونده تو رورووک
|
About![]()
این من هستم خلود(یعنی جاودانه) پرنده کوچک خوشبختی مامانی و بابایی. Archives8/23/2009 - 9/22/20096/22/2009 - 7/22/2009 5/22/2009 - 6/21/2009 4/21/2009 - 5/21/2009 2/19/2009 - 3/20/2009 1/20/2009 - 2/18/2009 12/21/2008 - 1/19/2009 11/21/2008 - 12/20/2008 10/22/2008 - 11/20/2008 9/22/2008 - 10/21/2008 8/22/2008 - 9/21/2008 7/22/2008 - 8/21/2008 6/21/2008 - 7/21/2008 5/21/2008 - 6/20/2008 4/20/2008 - 5/20/2008 3/20/2008 - 4/19/2008 2/20/2008 - 3/19/2008 1/21/2008 - 2/19/2008 منبع کد موزیک برای وبلاگ قالب های فوق وبلاگ LinkDump
قالب هاي بهار بيست Amar Site
< |