
|
خلودی الان ساعت ۱۲.۱ دقیقه است و ما رسما وارد روز چهارشنبه
شدیم که مصادفه با تولد بابایی امسال من و تو بابایی رو سورپرایز میکنیم . من و تو و عمه جونت
رفتیم واسه بابایی کادو خریدیم و امروز عصر هم میریم کیکو میاریم و شب هم همراه
بابا بزرگ ومامان بزرگ و عمه جون و ۲تا دختراش قراره بریم شام
بخوریم. فکر کنم که امسال با وجود تو بابایی کیک تولد
دست بزنید پا بکوبید دسته دسته
خلودی خانم یواش یواش نشسته خلودی تازه گیها میشینه البته چون میترسم یکهو سقوط کنه کنارش بالشت میزارم چون ۲ دفعه هم افتاده
امروزمن و خلود و بابایی رفتیم که واکسن خلودو بزنیم .همیشه اول میرفتیم پیش اقای دکتر و قد و وزن و حرارت رو چک میکردیم اما چون امروز اقای دکتر نبود یکراست رفتیم درمانگاه و رفتن به دکتر رو به چند روزه دیگه موکول کردیم. به درمانگاه که رسیدیم بابایی ماشینو پارک کرد و رفتیم به سمت اسانسور که بریم به قسمته واکسن در طبقه اول و تا رسیدیم بالا موبایل بابایی زنگ خورد و از شرکت تماس گرفته بودن و به علت سروصدا بابایی مجبور شده برگرده پایین که بهتر بتونه صحبت کنه.
همیشه ۳ نفری وارد اتاق واکسن میشدیم و بابایی خلودو سرگرم میکرد تا من پاشو بگیرم و خانم پرستار واکسنو تزریق کنه ولی تا وقتی نوبتمون شد بابایی هنوز پایین بود و با موبایل حرف میزد و من هم پای خلودو گرفتم و هم باهاش حرف میزدم که گریه نکنه. و اولین واکسنو که زدن به زحمت ارومش کردم و اشکای قشنگشو پاک میکردم که بابایی رسید و گفت صدای گریه خلودو شنیده دستپاچه شده و نمیدونسته چکار کنه الان هم دختر گلم داره تو تب میسوزه و پاهاش خیلی درد میکنه و همش تو خواب گریه میکنه و نمیدونم شاید خوابه واکسنو میبینه و میترسه |
About![]()
این من هستم خلود(یعنی جاودانه) پرنده کوچک خوشبختی مامانی و بابایی. Archives8/23/2009 - 9/22/20096/22/2009 - 7/22/2009 5/22/2009 - 6/21/2009 4/21/2009 - 5/21/2009 2/19/2009 - 3/20/2009 1/20/2009 - 2/18/2009 12/21/2008 - 1/19/2009 11/21/2008 - 12/20/2008 10/22/2008 - 11/20/2008 9/22/2008 - 10/21/2008 8/22/2008 - 9/21/2008 7/22/2008 - 8/21/2008 6/21/2008 - 7/21/2008 5/21/2008 - 6/20/2008 4/20/2008 - 5/20/2008 3/20/2008 - 4/19/2008 2/20/2008 - 3/19/2008 1/21/2008 - 2/19/2008 منبع کد موزیک برای وبلاگ قالب های فوق وبلاگ LinkDump
قالب هاي بهار بيست Amar Site
< |