تبليغاتX
خلود پرنده کوچک خوشبختی
Lilypie 1st Birthday Ticker
خاطرات خلود
Image and video hosting by TinyPic

خلود من

              هشت ماهگیت

                                     مبارک

+ نوشته شده در  Sat 17 May 2008ساعت 11:40 PM  توسط مامان رویا | 
                            میگن عاشقی محاله 

                                 باشه ما محالو دیدیم   

                                    خیلیام میگن خیاله      

                                        اما ما خیالودیدیم                                             

               Image and video hosting by TinyPic

به چه مانند کنم حالت چشمان تورا؟؟

به یکی نغمه جادویی از پنجه گرم؟

به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟

                          یاااااااااااااا

به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟

به غزلهای نوازشگر حافظ در شب؟

یا به سرمستی طغیانگر دوران شباب؟؟؟

                      

به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟

به یکی لاله ی شاداب که بنشسته به کوه؟

                  

مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟

به بلورررری رخشان؟

یا به پاکی و دل انگیزی برف؟

یا به یکی ابر سفید؟

یا به یک مخمل خوشرنگ و نوازشگر گرم؟

به یکی چشمه نور؟

یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم؟

به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب؟

به گل یاس که پاشیده بر ان پرتو ماه؟

یا به قویی که رود نرم وسبک در دل اب؟

                   به چه مانند کنم؟

                         من ندانم....به نگاهی تو بگو... به چه مانند کنم؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  Thu 15 May 2008ساعت 1:18 AM  توسط مامان رویا | 
از روزی که خلود به دنیا اومد میترسیدم تنها ببرم حمومش کنم.همیشه مادر بزرگش توی این کار کمکم میکرد و من روی دستش اب میریختم .چون خلود خودش یه وانه کوچولو داره و توی اون میشینه و حموم میکنه وما از قبل اب رو توی یک سطل بزرگ اماده کرده و من کم کم رو دست مامان بزرگش اب میریختم و اون حمومش میکرد و من با اواز خوندن و بازی سرگرمش میکردم.

اوایل خلود از حمام میترسد و گریه میکرد ولی بعد کم کم عادت کرد و از اب بازی لذت هم میبرد چون ما وسایل بازی و کتاب حمام رو با خودمون میبردیم.یکی دو بار هم مامان بزرگش مریض بود و با کمک عمه جونش بردیمش حمام تا اینکه .... چند روزی میشه که دست مامان بزرگ درد میکنه و نمیتونه خلودو حمام کنه و من هم که دنبال این فرصت میگشتم که ترسم بریزه و خودم دخترم رو حموم بدم و امروز طبق یک عملیات غیر منتظره خلود رو بردم حموم و حسابی شستم و همش تو حموم دعا میکردم که تو  این کار موفق بشم و به ارزوم برسم .که خدا رو شکر به خوبی و خوشی تموم شد. کلی من و خلود توی حموم با هم بازی کردیم و اواز خوندیم و بالاخره خیلی خوش گذشت و از این به بعد هر ۲ یا ۳ روز یکبار اگه خدا بخواد با هم میریم حموم.

                                                  .

+ نوشته شده در  Fri 9 May 2008ساعت 0:48 AM  توسط مامان رویا | 
من خیلی دوست دارم دستمال کاغذی ها رو تکه تکه کنم

Image and video hosting by TinyPic

اخه خیلی حال میده.ببینید

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  Sun 4 May 2008ساعت 0:17 AM  توسط مامان رویا | 
چند روزی بود از دوستام میشنیدم که پسرشون با سر از تخت افتاده یا دخترشون با رورووک افتاده ویا بچشون در حالی که چهار دست و پا میرفته سرش خورده به سرامیک وبا شنیدن این خبرها خیلی میترسیدم اما ....شنیدن کی بود مانند دیدن. روز جمعه بعد از نهار بابایی گفت که دوستش پاشو جراحی کرده و باید بریم عیادتش .ساعت ۳.۳۰ بعد از ظهر به همراه بابایی و پدر بزرگ و مادر بزرگ خلود راه افتادیم که بریم بیمارستان.اونا بهمراه خلود رفتن سوار ماشین شدن و من بعد از قفل کردن در خونه رفتم دنبالشون و واسه بابایی هم بیسکوییت و یک بطری اب برده بودم .وقتی رسیدم پایین بابایی پشت فرمون نشسته بود و خلودی توی بغلش با فرمون بازی میکرد  و پدر بزرگ کنار بابایی و مادر بزرگ قسمته عقب ماشین نشسته بود.من هم رفتم  قسمته پشت سر بابایی سوار شدم و تا نشستم بیسکوییت و بطری رو گذاشتم کنار دست  بابایی و گفتم خلودو بده به من  وداشتم کیفمو برمیداشتم که جا بازتر بشه که یکهو دیدم خلود با سر پرت شد رو صندلی بین من و مامان بزرگشو من جیغ زدم بابایی چیکار کردی؟ و اون میگفت مگه نگفتی خلودو بهت بدم مگه نگرفتیش؟و خلود یکریز حیغ میزد و گریه میکرد و من از ماشین اومدم پایین ولی هر کاری میکردم ساکت نمیشد .شوکه شده بودم و خلاصه رفتیم بیمارستان و تمام راه خلود گریه میکرد و اونجا هم کلی گریه کرد و بچم داشت از حال میرفت و دکتر چکش کرد و گفت چیزیش نیست بیشتر ترسیده اما باید ۱۲ ساعت تحت نظر باشه و اگه استفراغ کرد و یا حالت گیجی داشت دوباره ببریمش بیمارستان  و خلاصه بهش مسکن دادن و خوابید و تا ساعت ۳ شب من مواظبش بودم که خدا روشکر چیزیش نشد.

موضوع از این قرار بود که وقتی من به بابایی گفتم بچه رو بده اون هم زود بچه رو اورده بود بالا که من بگیرم و دیگه پشت سرشو نگاه نکرده که من بچه رو ازش گرفتم یا نه؟ ولی قسم میخوره که حس کرده بچه از دستش کشیده شده(فکر کنم خلود با دیدن ما خودشو بسمت ما کشیده) و واسه این ولش کرده و من هم داشتم کیفو بر میداشتم اصلا بابایی رو ندیدم.

ولی موضوعی که دو روزه فکرمو مشغول کرده اینه که این لطف خدا بوده و خدا رحم کرده و ...............   

 معجزه بود که خلود از دسته بابایی به کف ماشیت پرت نشد و درست افتاد رو صندلی عقب کنار من.. شاید کاره فرشته ها بوده. برای سلامتی خلود نماز شکر خوندیم و حرف من و بابایی ۲ روزه اینه که اگه خدا نکرده چیزیش شده بود یک عمر خودمونو نمیبخشیدیم چون غفلت از هر دو ما بود.مامانی ما رو ببخش.

خدایا خلود رو به تو میسپارم تو حافظش باش

 

+ نوشته شده در  Sun 27 Apr 2008ساعت 1:2 AM  توسط مامان رویا | 
سلام خلودی.امروز میخوام کمی باهات درددل کنم.شاید این چیزهایی که میخوام بگم به نظر خیلی ها مسخره و پیش پا افتاده باشه اما برای من مهمه.طی این شش سال که با بابایی ازدواج کردم هرسال تابستون میرم ایران(اهواز)پیش بابا و مامان و خواهرام و یکدونه برادرم . و همیشه اول من میرم و بابایی با توجه به زمان مرخصیش یا یک ماه بعد میاد دنبالم و یا خودم برمیگردم .از چند ماه قبل شور و شوق دارم و سوغاتی میخرم و ... ولی تا میرسم اونجا و همه رو میبینم بعد از چند ساعت دلم واسه بابایی تنگ میشهولی دیگه خیلی زشته که بگم دلم تنگ شده و میخوام برگردم و از همون شب تلفن زدن وچت و ارسال مسج بین من و بابایی شروع میشه .قبلا فکر میکردم اگه بچه دار بشم این وابستگی کم میشه اما وقتی سه ماهه بودی و واسه یک هفته بردمت ایران بااینکه همش با تو سرگرم بودم  و مشغول تو و کارات اما باز هم خیلی زود دلم واسه بابایی تنگ شد.
امسال مشکلم دو تا شده اول که همون دوری بابایی و دوم تو.چون تو خیلی بابایی رو دوست داری و به اون وابسته ای و در کل بابایی هستی و خیلی هم غریبی میکنی و دوست ندارم اونجا شاهده گریه هات باشم.دوست ندارم شاهده این باشم که توی چهره ها دنبال چهره اشنا بگردی و میترسم غذا نخوری و میترسم از خونه غریبی کنی و میترسم مریض بشی و میترسم.............................حالا دیدی که سر دوراهی گیر کردم و با اینکه میدونم مامان فاطمه و خاله هات اندازه دنیا دوست دارن و بابا حاجی واسه دیدنت لحظه شماری میکنه ولی دست خودم نیست خیلی روی تو حساسم.میدونم که خیلی دارم سخت میگیرم اما چه کنم؟به خدا موندم که برم یا نه؟از یک طرف دلم واسه خانوادم تنگ شده و از یک طرف نمیخام تو اذیت بشی.تو هم دعا کن که کارها به امید خدا خود به خود اسون بشه و همه چیز  خوب پیش بره و به ما و اونا خوش بگذره.یعنی میشه تو غریبی نکنی و زود بهشون عادت کنی و حتی موقع برگشتن واسشون گریه کنی؟کاشکی
+ نوشته شده در  Fri 25 Apr 2008ساعت 1:52 AM  توسط مامان رویا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این من هستم خلود(یعنی جاودانه) پرنده کوچک خوشبختی مامانی و بابایی.
متولد1386.6.28 برابر با 2007.9.19 ساعت 4 عصر در کویت
با خواندن مطالبی که مامانی اینجا مینویسه با من اشنا میشید
من هم از اشنایی با شما خوشبختم

پیوندهای روزانه
مزدا کوچولو
شایانی
کیان کوچولو
نی نی ارتین
مامان ایرن
کورش کبیر
بهانه های قشنگ
بردیای ناز
سانای خانم
دنیای ما
روز شمار تولد
حلما پیوند یک عشق پاک
ایلیا مرد کوچک ما
ماجراهای شهراد
سیمرغ خوش سیمای ما
عاشقانه
عشق مامان
نی نی سایت
صدای پای بارون
قصه های من و غربت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
7/22/2008 - 8/21/2008
6/21/2008 - 7/21/2008
5/21/2008 - 6/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
1/21/2008 - 2/19/2008
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

<

WebDarWeb