![]() |
![]() |
|
| خاطرات خلود |
|
میگن عاشقی محاله
خیلیام میگن خیاله به چه مانند کنم حالت چشمان تورا؟؟ به یکی نغمه جادویی از پنجه گرم؟ به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟ یاااااااااااااا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟ به غزلهای نوازشگر حافظ در شب؟ یا به سرمستی طغیانگر دوران شباب؟؟؟ به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟ به یکی لاله ی شاداب که بنشسته به کوه؟ مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟ به بلورررری رخشان؟ یا به پاکی و دل انگیزی برف؟ یا به یکی ابر سفید؟ یا به یک مخمل خوشرنگ و نوازشگر گرم؟ به یکی چشمه نور؟ یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم؟ به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب؟ به گل یاس که پاشیده بر ان پرتو ماه؟ یا به قویی که رود نرم وسبک در دل اب؟ به چه مانند کنم؟
|
|
از روزی که خلود به دنیا اومد میترسیدم تنها ببرم حمومش کنم.همیشه مادر بزرگش توی این کار کمکم میکرد و من روی دستش اب میریختم .چون خلود خودش یه وانه کوچولو داره و توی اون میشینه و حموم میکنه وما از قبل اب رو توی یک سطل بزرگ اماده کرده و من کم کم رو دست مامان بزرگش اب میریختم و اون حمومش میکرد و من با اواز خوندن و بازی سرگرمش میکردم.
اوایل خلود از حمام میترسد و گریه میکرد ولی بعد کم کم عادت کرد و از اب بازی لذت هم میبرد چون ما وسایل بازی و کتاب حمام رو با خودمون میبردیم.یکی دو بار هم مامان بزرگش مریض بود و با کمک عمه جونش بردیمش حمام تا اینکه .... چند روزی میشه که دست مامان بزرگ درد میکنه و نمیتونه خلودو حمام کنه و من هم که دنبال این فرصت میگشتم که ترسم بریزه و خودم دخترم رو حموم بدم و امروز طبق یک عملیات غیر منتظره خلود رو بردم حموم و حسابی شستم و همش تو حموم دعا میکردم که تو این کار موفق بشم و به ارزوم برسم |
|
چند روزی بود از دوستام میشنیدم که پسرشون با سر از تخت افتاده یا دخترشون با
رورووک افتاده ویا بچشون در حالی که چهار دست و پا میرفته سرش خورده به سرامیک
موضوع از این قرار بود که وقتی من به بابایی گفتم بچه رو بده اون هم زود بچه رو اورده بود بالا که من بگیرم و دیگه پشت سرشو نگاه نکرده که من بچه رو ازش گرفتم یا نه؟ ولی قسم میخوره که حس کرده بچه از دستش کشیده شده(فکر کنم خلود با دیدن ما خودشو بسمت ما کشیده) و واسه این ولش کرده و من هم داشتم کیفو بر میداشتم اصلا بابایی رو ندیدم. ولی موضوعی که دو روزه فکرمو مشغول کرده اینه که این لطف خدا بوده و خدا رحم کرده و ...............
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این من هستم خلود(یعنی جاودانه) پرنده کوچک خوشبختی مامانی و بابایی.
متولد1386.6.28 برابر با 2007.9.19 ساعت 4 عصر در کویت با خواندن مطالبی که مامانی اینجا مینویسه با من اشنا میشید من هم از اشنایی با شما خوشبختم |
| نوشته های پیشین |
|
7/22/2008 - 8/21/2008 6/21/2008 - 7/21/2008 5/21/2008 - 6/20/2008 4/20/2008 - 5/20/2008 3/20/2008 - 4/19/2008 2/20/2008 - 3/19/2008 1/21/2008 - 2/19/2008 |
|
RSS
|