تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers خلود پرنده کوچک خوشبختی

خلود پرنده کوچک خوشبختی

خاطرات خلود

امروز ۶ روزه که من و خلود اومدیم اهواز  و کم کم داره خستگی از تنمون در میاد.روز ۵شنبه بعد از ۴ ساعت تاخیر در فرودگاه به علت خرابی یکی از پنجره های هواپیماحدودهای یک شب رسیدیم خونه و خلاصه کلی خسته بودیم و خلود هم کلی گریه کرده بود .به اندازه تمام هشت ماه عمرش.و بعد هم شروع به غریبی کردن کرد و تا ساعت ۳ شب من با هیچ یک ا اعضا خانوادم سلام و احوالپرسی نکردم تا اینکه کم کم اروم شد . از صبح روز بعد کم کم به همه عادت کرد و اول تو بغل خودم  ساکت بود و براشون میخندید اما تو بغلشون نمیرفت اما حالا خدا رو شکر بغل همه میره و کلی چیزهای جدید یاد گرفته.  

                                                                                                                                                        

مثلا یک بالشت میزاره  روی پاهاش و بهش میگن لالا کن و اون هم سرشو میزاره رو بالشت .   و یا اینکه با دهنش صدای تق تق در میاره و دیگه اینکه از بس هر چی دوست داره بهش میدن و  لوس تر از قبلش کردن   موبایلارو میکنه توی دهنش و حالا موبایل خالشو خراب کرده  و دیگه اینکه بهش میگن خرو پف کن صدای خرخر در میاره و ...... 

یادم رفت بگم دخترم اولین بی برقی عمرش رو هم تجربه کرده .تا حالا ۳ دفعه برق رفته که یک بار شب بوده و خلاصه کلی اواز خوندیم و شمع و چراغهای موبایلا رو رو شن کردیم که نترسه  .ا حالا یک سری از عکساشو براتون میزارم.همچنان واسه بابایی دلتنگیم  و روز شماری میکنیم که بیاد. امیننننننننننن . 

  

خلود در اولین روز ورود به ایران 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

خلود در بی برقی 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

خلود موبایل خور 

 

Image and video hosting by TinyPic

+نوشته شده در Wed 4 Jun 2008ساعت6:11 PMتوسط مامان رویا | |

خلودی جونم چهار روز دیگه من و تو میریم ایران خونه بابابزرگ شماره ۲ که بیصبرانه منتظرمون هستن

        

و امیدوارم اونجا شما زیاد غریبی نکنی و هم به اونا و هم به ما خوش بگذره وقراره اونجا برات تولد بگیرم چون تولدت احتمالا توی ماه رمضون میافته و باید بعد از افطار برات جشن بگیرم و چون اونا نمیتونن تو تولدت باشن دوبار برات تولد میگیرم.

  کم کم کارامون داره تموم میشه و داریم واسه پنجشنبه اماده میشیم ولی از شانس بد تو چند روزه همش گریه میکنی و بی تابی و همه میگن واسه دندون در اوردنه ولی هنوز هیچ دندونی ظاهر نشدهو تو دختر گلم درد میکشی و همین بیشتر باعث استرس من شده که امیدوارم این بی تابی ها به هر دلیلی که هست زود برطرف بشه.

با اینکه حال نداری اما کارهای بامزه ای یاد گرفتیبابایی رو خیلی دوست داری و وقتی بهت میگم بابایی اومد منتظری که بیاد تو و ببینیش . و بازی دالی رو خیلی دوست داری که البته این بازی رو به نام اتی میشناسی.برات دست میزنیم و میگیم دست دسی ولی تو دستاتو به هم قلاب میکنی و به طرف بالا و پایین حرکت میدی . مدل جدید دست زدن  توی رورووک که میزارمت دیگه باید همه جای خونه رو حصار بکشم چون میخوای به همه چیز دست بزنی .بیشتر در کمدها و وایرها رو چسب زدم.موقع غذا خوردن به هزار حیله باید متوسل بشم. تازه گیها یک کاسه و قاشق میدم دستت  تا افتخار بدی و۲ قاشق میل کنی.بابا و ماما  و دد رو میگی البته بیشتر بابا. و وقتی روسری روی سر من میبینی شروع به جیغ زدن میکنیییییییییی.ددری هستییییییییی.از خوردن کلینکس و کنترل تلویزیون و موبایل که دیگه نگووووووووو.ولی ۴ دست و پا نمیری.راه نمیری.نمیایستی و کلا تنبل تشریف داری.حالا انشاالله رفتیم اونجا کم کم یاد بگیری.

دلمون واسه بابایی هم تنگ میشه ولی اونو دست خدا میسپاریم  تا یکماه دیگه صحیح و سالم به ما برسونه .ولی از اونجا مداممممممممم بهش تلفن  و چت میکنیمممممممممم

چون خیلی دوستش داریم

انشاالله مطلب بعدی رو از ایران براتون مینویسیم  .منتظر مطالب بعدی باشیددددد.البته اگه خدا عمری بهم داد.

+نوشته شده در Sun 25 May 2008ساعت1:43 AMتوسط مامان رویا | |