امروزمن و خلود و بابایی رفتیم که واکسن خلودو بزنیم .همیشه اول میرفتیم پیش اقای دکتر و قد و وزن و حرارت رو چک میکردیم اما چون امروز اقای دکتر نبود یکراست رفتیم درمانگاه و رفتن به دکتر رو به چند روزه دیگه موکول کردیم. به درمانگاه که رسیدیم بابایی ماشینو پارک کرد و رفتیم به سمت اسانسور که بریم به قسمته واکسن در طبقه اول و تا رسیدیم بالا موبایل بابایی زنگ خورد و از شرکت تماس گرفته بودن و به علت سروصدا بابایی مجبور شده برگرده پایین که بهتر بتونه صحبت کنه.
همیشه ۳ نفری وارد اتاق واکسن میشدیم و بابایی خلودو سرگرم میکرد تا من پاشو بگیرم و خانم پرستار واکسنو تزریق کنه ولی تا وقتی نوبتمون شد بابایی هنوز پایین بود و با موبایل حرف میزد و من هم پای خلودو گرفتم و هم باهاش حرف میزدم که گریه نکنه. و اولین واکسنو که زدن
خلود شروع به گریه کرد و زود ارومش کردم اما واسه دومی خیییلییی گریه کرد و اشکهاش مثل دانه های مروارید سرازیر بود ودر حال گریه قطره رو هم تو دهانش چکوندن.
به زحمت ارومش کردم و اشکای قشنگشو پاک میکردم که بابایی رسید و گفت صدای گریه خلودو شنیده دستپاچه شده و نمیدونسته چکار کنه
مکالمه رو ادامه بده و یا قطع کنه و بیاد پیش خلود.
الان هم دختر گلم داره تو تب میسوزه و پاهاش خیلی درد میکنه و همش تو خواب گریه میکنه و نمیدونم شاید خوابه واکسنو میبینه و میترسه
و من تا صبح بالای سرش بیدار میمونم و ازش پرستاری میکنم و امیدوارم صبح سرحال و سلامت از خواب بیدار بشه و اون خنده قشنگ هر روز رو نثار مامانی کنه.به امید اینکه همیشه سلامت باشی و هیچوقت گریه و ناراحتی و بیماری تو
گل رو نبینیم.
