سلام خلودی.امروز میخوام کمی باهات درددل کنم.شاید این چیزهایی که میخوام بگم به نظر خیلی ها مسخره و پیش پا افتاده باشه اما برای من مهمه.طی این شش سال که با بابایی ازدواج کردم هرسال تابستون میرم ایران(اهواز)پیش بابا و مامان و خواهرام و یکدونه برادرم . و همیشه اول من میرم و بابایی با توجه به زمان مرخصیش یا یک ماه بعد میاد دنبالم و یا خودم برمیگردم .از چند ماه قبل شور و شوق دارم و سوغاتی میخرم و ... ولی تا میرسم اونجا و همه رو میبینم بعد از چند ساعت دلم واسه بابایی تنگ میشه

ولی دیگه خیلی زشته که بگم دلم تنگ شده و میخوام برگردم و از همون شب تلفن زدن وچت و ارسال مسج بین من و بابایی شروع میشه .قبلا فکر میکردم اگه بچه دار بشم این وابستگی کم میشه اما وقتی سه ماهه بودی و واسه یک هفته بردمت ایران بااینکه همش با تو سرگرم بودم و مشغول تو و کارات اما باز هم خیلی زود دلم واسه بابایی تنگ شد

.

امسال مشکلم دو تا شده اول که همون دوری بابایی و دوم تو

.چون تو خیلی بابایی رو دوست داری و به اون وابسته ای و در کل بابایی هستی و خیلی هم غریبی میکنی و دوست ندارم اونجا شاهده گریه هات باشم.دوست ندارم شاهده این باشم که توی چهره ها دنبال چهره اشنا بگردی و میترسم غذا نخوری و میترسم از خونه غریبی کنی و میترسم مریض بشی و میترسم.............................حالا دیدی که سر دوراهی گیر کردم و با اینکه میدونم مامان فاطمه و خاله هات اندازه دنیا دوست دارن و بابا حاجی واسه دیدنت لحظه شماری میکنه ولی دست خودم نیست خیلی روی تو

حساسم.میدونم که خیلی دارم سخت میگیرم اما چه کنم؟به خدا موندم که برم یا نه؟از یک طرف دلم واسه خانوادم تنگ شده و از یک طرف نمیخام تو اذیت بشی.

تو هم دعا کن که کارها به امید خدا خود به خود اسون بشه و همه چیز خوب پیش بره و به ما و اونا خوش بگذره.یعنی میشه تو غریبی نکنی و زود بهشون عادت کنی و حتی موقع برگشتن واسشون گریه کنی؟کاشکی
