![]() |
![]() |
|
| خاطرات خلود |
|
چند روزی بود از دوستام میشنیدم که پسرشون با سر از تخت افتاده یا دخترشون با
رورووک افتاده ویا بچشون در حالی که چهار دست و پا میرفته سرش خورده به سرامیک
موضوع از این قرار بود که وقتی من به بابایی گفتم بچه رو بده اون هم زود بچه رو اورده بود بالا که من بگیرم و دیگه پشت سرشو نگاه نکرده که من بچه رو ازش گرفتم یا نه؟ ولی قسم میخوره که حس کرده بچه از دستش کشیده شده(فکر کنم خلود با دیدن ما خودشو بسمت ما کشیده) و واسه این ولش کرده و من هم داشتم کیفو بر میداشتم اصلا بابایی رو ندیدم. ولی موضوعی که دو روزه فکرمو مشغول کرده اینه که این لطف خدا بوده و خدا رحم کرده و ...............
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این من هستم خلود(یعنی جاودانه) پرنده کوچک خوشبختی مامانی و بابایی.
متولد1386.6.28 برابر با 2007.9.19 ساعت 4 عصر در کویت با خواندن مطالبی که مامانی اینجا مینویسه با من اشنا میشید من هم از اشنایی با شما خوشبختم |
| نوشته های پیشین |
|
7/22/2008 - 8/21/2008 6/21/2008 - 7/21/2008 5/21/2008 - 6/20/2008 4/20/2008 - 5/20/2008 3/20/2008 - 4/19/2008 2/20/2008 - 3/19/2008 1/21/2008 - 2/19/2008 |
|
RSS
|