تبليغاتX
خلود پرنده کوچک خوشبختی - لطف الهی
Lilypie 1st Birthday Ticker
خاطرات خلود
چند روزی بود از دوستام میشنیدم که پسرشون با سر از تخت افتاده یا دخترشون با رورووک افتاده ویا بچشون در حالی که چهار دست و پا میرفته سرش خورده به سرامیک وبا شنیدن این خبرها خیلی میترسیدم اما ....شنیدن کی بود مانند دیدن. روز جمعه بعد از نهار بابایی گفت که دوستش پاشو جراحی کرده و باید بریم عیادتش .ساعت ۳.۳۰ بعد از ظهر به همراه بابایی و پدر بزرگ و مادر بزرگ خلود راه افتادیم که بریم بیمارستان.اونا بهمراه خلود رفتن سوار ماشین شدن و من بعد از قفل کردن در خونه رفتم دنبالشون و واسه بابایی هم بیسکوییت و یک بطری اب برده بودم .وقتی رسیدم پایین بابایی پشت فرمون نشسته بود و خلودی توی بغلش با فرمون بازی میکرد  و پدر بزرگ کنار بابایی و مادر بزرگ قسمته عقب ماشین نشسته بود.من هم رفتم  قسمته پشت سر بابایی سوار شدم و تا نشستم بیسکوییت و بطری رو گذاشتم کنار دست  بابایی و گفتم خلودو بده به من  وداشتم کیفمو برمیداشتم که جا بازتر بشه که یکهو دیدم خلود با سر پرت شد رو صندلی بین من و مامان بزرگشو من جیغ زدم بابایی چیکار کردی؟ و اون میگفت مگه نگفتی خلودو بهت بدم مگه نگرفتیش؟و خلود یکریز حیغ میزد و گریه میکرد و من از ماشین اومدم پایین ولی هر کاری میکردم ساکت نمیشد .شوکه شده بودم و خلاصه رفتیم بیمارستان و تمام راه خلود گریه میکرد و اونجا هم کلی گریه کرد و بچم داشت از حال میرفت و دکتر چکش کرد و گفت چیزیش نیست بیشتر ترسیده اما باید ۱۲ ساعت تحت نظر باشه و اگه استفراغ کرد و یا حالت گیجی داشت دوباره ببریمش بیمارستان  و خلاصه بهش مسکن دادن و خوابید و تا ساعت ۳ شب من مواظبش بودم که خدا روشکر چیزیش نشد.

موضوع از این قرار بود که وقتی من به بابایی گفتم بچه رو بده اون هم زود بچه رو اورده بود بالا که من بگیرم و دیگه پشت سرشو نگاه نکرده که من بچه رو ازش گرفتم یا نه؟ ولی قسم میخوره که حس کرده بچه از دستش کشیده شده(فکر کنم خلود با دیدن ما خودشو بسمت ما کشیده) و واسه این ولش کرده و من هم داشتم کیفو بر میداشتم اصلا بابایی رو ندیدم.

ولی موضوعی که دو روزه فکرمو مشغول کرده اینه که این لطف خدا بوده و خدا رحم کرده و ...............   

 معجزه بود که خلود از دسته بابایی به کف ماشیت پرت نشد و درست افتاد رو صندلی عقب کنار من.. شاید کاره فرشته ها بوده. برای سلامتی خلود نماز شکر خوندیم و حرف من و بابایی ۲ روزه اینه که اگه خدا نکرده چیزیش شده بود یک عمر خودمونو نمیبخشیدیم چون غفلت از هر دو ما بود.مامانی ما رو ببخش.

خدایا خلود رو به تو میسپارم تو حافظش باش

 

+ نوشته شده در  Sun 27 Apr 2008ساعت 1:2 AM  توسط مامان رویا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این من هستم خلود(یعنی جاودانه) پرنده کوچک خوشبختی مامانی و بابایی.
متولد1386.6.28 برابر با 2007.9.19 ساعت 4 عصر در کویت
با خواندن مطالبی که مامانی اینجا مینویسه با من اشنا میشید
من هم از اشنایی با شما خوشبختم

پیوندهای روزانه
مزدا کوچولو
شایانی
کیان کوچولو
نی نی ارتین
مامان ایرن
کورش کبیر
بهانه های قشنگ
بردیای ناز
سانای خانم
دنیای ما
روز شمار تولد
حلما پیوند یک عشق پاک
ایلیا مرد کوچک ما
ماجراهای شهراد
سیمرغ خوش سیمای ما
عاشقانه
عشق مامان
نی نی سایت
صدای پای بارون
قصه های من و غربت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
7/22/2008 - 8/21/2008
6/21/2008 - 7/21/2008
5/21/2008 - 6/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
1/21/2008 - 2/19/2008
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

<

WebDarWeb