![]() |
![]() |
|
| خاطرات خلود |
|
از روزی که خلود به دنیا اومد میترسیدم تنها ببرم حمومش کنم.همیشه مادر بزرگش توی این کار کمکم میکرد و من روی دستش اب میریختم .چون خلود خودش یه وانه کوچولو داره و توی اون میشینه و حموم میکنه وما از قبل اب رو توی یک سطل بزرگ اماده کرده و من کم کم رو دست مامان بزرگش اب میریختم و اون حمومش میکرد و من با اواز خوندن و بازی سرگرمش میکردم.
اوایل خلود از حمام میترسد و گریه میکرد ولی بعد کم کم عادت کرد و از اب بازی لذت هم میبرد چون ما وسایل بازی و کتاب حمام رو با خودمون میبردیم.یکی دو بار هم مامان بزرگش مریض بود و با کمک عمه جونش بردیمش حمام تا اینکه .... چند روزی میشه که دست مامان بزرگ درد میکنه و نمیتونه خلودو حمام کنه و من هم که دنبال این فرصت میگشتم که ترسم بریزه و خودم دخترم رو حموم بدم و امروز طبق یک عملیات غیر منتظره خلود رو بردم حموم و حسابی شستم و همش تو حموم دعا میکردم که تو این کار موفق بشم و به ارزوم برسم |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این من هستم خلود(یعنی جاودانه) پرنده کوچک خوشبختی مامانی و بابایی.
متولد1386.6.28 برابر با 2007.9.19 ساعت 4 عصر در کویت با خواندن مطالبی که مامانی اینجا مینویسه با من اشنا میشید من هم از اشنایی با شما خوشبختم |
| نوشته های پیشین |
|
7/22/2008 - 8/21/2008 6/21/2008 - 7/21/2008 5/21/2008 - 6/20/2008 4/20/2008 - 5/20/2008 3/20/2008 - 4/19/2008 2/20/2008 - 3/19/2008 1/21/2008 - 2/19/2008 |
|
RSS
|